حکایت «وقتی ملانصرالدین داروغه میشود»
🔹️روزی از روزها داروغه شهر وارد کاخ حاکم شد تا درباره پولهایی که از مردم گرفته بود با حاکم حساب و کتاب کند. حاکم نگاهی به کاغذ انداخت، عصبانی شد و گفت: «این چه دستخطی است که داری؟ سزایت این است که تمام این کاغذ را بخوری!»
🔹️داروغه از ترس حاکم کاغذ را خورد. بعد حاکم از سربازانش پرسید آیا در شهر کسی را میشناسند که زرنگ و قلدر باشد و بتواند جانشین داروغه شود؟ سربازان ملانصرالدین را به او معرفی کردند.
🔹️ملانصرالدین وقتی ماجرای کاغذ خوردن داروغه قبلی را فهمید خیلی ترسید چون دستخط خودش هم دستکمی از او نداشت. یک ماه گذشت و نوبت حساب و کتاب شد؛ ملانصرالدین با یک ظرف بزرگ کلوچه وارد کاخ شد. حاکم با تعجب پرسید: «این کلوچهها برای چیست؟»
🔹️ملانصرالدین گفت: «تمام پولهایی را که از مردم گرفتم روی کلوچهها نوشتهام تا اگر مجبور به خوردنم کنید، همه کلوچهها را یکجا بخورم!»






اولین دیدگاه را ثبت کنید.